تبلیغات
عشق قیمت نداره - مطالب خاطره
عشق قیمت نداره
یکشنبه 22 اسفند 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
امروز دوستم میخواست بره راهیان نور

دیروز حالم بد شد نتونستم برم مدرسه ازش خداحافظی کنم

زنگ که زدم گفت قول نمیدم ولی شاید فردا بتونم بیام برا خداحافظی

امروز کلی بی حال بودم تو مدرسه حوصله خودمم نداشتم...

خب دوست صمیمیم نبود

تا اینکه زنگ ورزش اون قدر سر بازی بسکتبال دویدم که نفهمیدم چی شد نقش زمین شدم

میان نوشت : طبیعیه اصلا منو سرگیجه دوستیم باهم اونم دوستان جدایی نا پذیر=__=

زنگ تفریح خورد نشسته بودم رو زمین حالم دست خودم نبود که مث همیشه وسواسی باشم دوستم هی از تو باغچه

به سمتم سنگ پرت کرد رو سرم خاک ریخت ولی...

من فقط چشمامو بسته بودم حوصله اینکه بگم اذیت نکنم نداشتم

تا اینکه یکی از بچه ها که دور هم نشسته بودیم گفت هوووی فاطمه اومد

اصلا نفهمیدم چی شد برگشتم دیدم فاطمه داره میدوه سمتم

بلند اسمشو صدا زدم و نفهمیدم چه جوری خودمو بهش رسوندم

پریدم بغلش اون قدر گریه کردم =__=

زینب : زشته همه دارن نگاهتون میکنن خیلی ضایعین

من : برو حوصله ندارم بابا ( ادامه گریه)

فاطمه : زهرا بسه باید برم دیرم شده گریه نکن دیگه

و خداحافظی....

بعدش سر کلاس کلی بچه ها بهم خندیدن و اذیت کردن گفتم خیلی ضایعی، نهمیا؛ آبرومونو بردی

قیافه من O_O : مگه چی کار کردم

نرگس : هیچی هیچ کار نکردین تو فاطمه فقط تو از این ور حیاط بلند میگفتی فاطمه اونم از اون ور حیاط بلند میگفت زهرا بعدشم وسط زمین هندبال پریدین بغل هم اصلا هم بقیه نگاه نکردن اصلا...

من :

تازه فهمیدم چه فیلم هندیی بوده =__=






نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


این وب...توضیح خاصی نداره:/


مدیر وبلاگ : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :