تبلیغات
عشق قیمت نداره - مطالب فروردین 1396
اعتکاف
سلاممممممممم میدونین که رفته بودم اعتکاف

اونم حرم

امام رضا طلبید به سلامتی

اومدم به طور بسیاااااااااااااااااااار خلاصه تعریف کنم

هیچی شب اول که رفتیم تو اتوبوس کناریم یه خانوم اصفهانی بود

 که ثبت نام اینترنتی کرده بود اسمش تو قرعه کشی در اومده بود و صبح رسیده بود مشهد

باورم نمیشد برا اعتکاف از اصفهان پاشن بیان مشهد

خلاصه اونجا بود ک فهمیدم یه این چنین آدماییم هستن

موقع پیاده شدن دختر جلویی گفت تنهایی ؟

گفتم آره

 - میایم دوست بشیم؟

 - چرا که نه

و از آنجا همسفر دو نفر شدم  و با همون دختر همسن و سال تنها دنبال تنهاها میگشتیم که بالاخره یه جا پیدا کردیم

 دوتا نوجوون و یه کودک و دوتا جوان و دو خانوم نسبتا میان سال بودن بهترین جای ممکن از لحاظ شرایط سنی مستقر شدیم*-*

پتوی منو انداختیم زیرمون و لباسامونو عوض کردیم و مشغول صحبت گشتیم

ساعتای 1:30 دقیقه سحری رو دادن چلو گوشت بود*-* خوردم یکم بعد اعمال باز یکم خوردم

اون قدر دوتا خانوم سرم غر زدن چرا کم خوردی و غیره


  یه آقایی پشت میکروفون احکام اعتکاف رو گفت


بعدشم اذان و نماز و یکم خواب


نماز صبح خوندیم صبح رفتم از خانوم مسئول پاسخ سوالات شرعی پرسیدم میشه قسمتی که سرپوشیده نیست بود

مسجد حساب میشه ؟ گفت آره منم از خدا خواسته

واسه اعمال رفتم اونجا ساعتای 9 بود که حلقه معرفت گذاشتن با موضوع اعتقادی اونجا گوش کردم ساعت 11:30 رفتم داخل پیش بچه ها

کلی گفتن کجا بودی و همش غیب نشو*-*

بعدش آماده شدیم واسه نماز ظهر رو دور یواش البته کم کم آماده شدیم

بعدش فهمیدم یه جا هست یه پک هایی میدن بسی خوشگل رفتم گرفتم که عکس جبعش :


wwen_tttt.png


و داخل پک این چیزا بود :


http://uupload.ir/files/eixp_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.png

خیلی دنبال کتاب سلام بر ابراهیم بودم ذوق زدم وقتی دیدمش


به اضافه این جا نماز که گلش رو موقع خروج بهمون دادن


http://uupload.ir/files/ut40_picture3.png

بسیار خلاصه و MP3 میگم توی یکی از حلقه های معرفت که بحث سیاسی بود به علت شرکت در بحث اطلاعات عمومی بالا جایزه گرفتم


این جعبش :

http://uupload.ir/files/a46z_photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B4-%DB%B1%DB%B4_%DB%B1%DB%B5-%DB%B2%DB%B2-%DB%B3%DB%B2.jpg

اینم اجزای داخل جعبش :



n46i_اصلی2.png
اونجا یه دوست دیگه ام پیدا کردم اسمش سعیده بود سوم دبیرستان اگه نمونه قبول شم توی یک مدرسه میافتم باهاش به مدت یک سال *-*


معلم ادبیاتمم اونجا دیدم


حالا حال و هوا و برنامه هاش :


اول دعای توسل خیلی باحال بود توی فضای باز  بودیم اکثرا

 بین خانوما و آقایون پرده بود اما صداشون میومد همه از اول تا اخر دعا بلند میخوندیم همراه مداح

یک فضای معنوی وصف نشدنی بود دعای ام داوودم همینطور*-* که باز ویژه تر چون روز آخر بود و وداع هم محسوب میشد:(


شب دوم رو خوب بود تا صبح بیدار باشی توی برنامه های حرمم جوشن کبیر نبود

 خلاصه بایه جوون نشسته بودیم اعمال انجام میدادیم گفتم امشب خوبه دعای جوشن بخونیم من پارسال یادمه میخوندیم

گفت آره گفتم تو برنامه های حرم نیس میای بریم دنبال نوجوونا قرار بزاریم جمع شیم خودمون بخونیم گفت باشه

رفتیم ساعت برنامه های حرمو نگاه کردیم ساعت 23:30 تا 1:00 برنامه ای نبود

رفتیم دنبال همه تو مسجد هرچی جوون و نوجوون بود پیدا کردیم گفتیم این ساعت قسمت فضای باز جای دیوار جمع شن گفتن باشه

که شب ساعت 23:00 بارون گرفت هیچی تا فرشارو جمع کردیم ( داخل پرانتز به جای همتونم یه نماز حاجت خوندم زیر بارون )


 شد 23:20 هیچی افتادم دوباره دنبال نوجوونا گفتم داخل اونجایی که سرپوشیدست جمع شیم بخونیم

تعداد کمتر شد اما بازم 15 نفر بودیم

یه خانوم خوش صداام پیدا شد برامون خوند خودمونم هرکدوم چند بند خوندیم هیچی به آرزوم رسیدم دورهم یه جوشن بخونیم


دیگه همین قدر فعلا بس وقت نیس=___=


خیلی دعاتون کردم تو همه دعاهای دستم تو نافله شب همه جا به یادتون بودم و دعاتون کردم


دوستون دارم

فعلا




[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
نگار ....
اومدم بگم نگار... خیلی بدی... باور کن اگه حذف کردن وبلاگت دلیلش منطقی نباشه... به اندازه همون دوستای خودت نامردی...

چرا با قلب من این کارو میکنی هان؟

دلت اومد عاخه؟

اول فکر کردم یه مدت نیستی... بعد دیدم ای دل غافل وبش قبلا بسته بود خانوم فرصت کرده بیاد حذف کنه اما نه سلامی نه علیکی...

........

[ دوشنبه 21 فروردین 1396 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
یه روز مهم!
سهلااااااااام

امروز یع روز مهمه خیلیییییییییییییی مهم به چندتا مناسبتکه مهم ترینش برای من :

نتیجه تصویری برای روز فناوری هسته ای


این مناسبت و ما مدیون خیلی کسا هستیم خیلییییییییییی افراد که به خاطره....

افتخار این مرزو بوم جونشونو از دست دادن

برای اینکه یه عده حسود بودنو نتونستن پیشرفتامونو ببینن

این افراد :

نتیجه تصویری برای عکس شهدای هسته ای


رفتن... شهید شدن...

یه جمله...:

 یادمون نره آینده این مملکت دست ماست


( چه علمی چه فرهنگی چه... تو هرکدومش ایرانی بودنو یادمون نره)


نتیجه تصویری برای تصویر با کیفیت من مصطفی ایی دیگرم

این پست رو با سخن رهبر تمام میکنم ...

انرژی هسته ای برای همه

سلاح هسته ای برای هیچ کس

پایان

[ یکشنبه 20 فروردین 1396 ] [ 09:03 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
خاطره مدرسه روز زلزله
پست زلزله که گفتم خاطرش

زنگ اول دینی داشتیم که هیچی

زنگ دوم ادبیات امتحان داشتیم پای تخته باید دو بیت شعر مینوشتیم پریسا نوشت

میازار موری که دانه کش است           که جان دارد و جان شیرین خوش است

بعد گفت بچه ها ادامش من گفتم

میازار دانش آموزی که کتاب کش است          که امتحان دارد و سر خوش است

البته بعدش پاک کردیم چون میکشتمون

اتحان ادبیات و دادیم زنگ ریاضیم معلم درس داد

صبح ساعت 10:30 زنگ خورد منم مث همیشه میز هول دادم جلو یه کش و قوس به بدنم دادمو بدو بیرون کلاس راحله رو دیدم داشت میرفت پایین

بدو دویدم دنبالش اونم بدو بدو رفت پایین فرار کرد به قول معروف

منم سرعت کم کردم بهش رسیدم از کنارش رد شدم گفتم

چه قدر آشنا میزنی اسمت راحله نبود

راحله : ها؟

من : چرا فرار کردی بی معرفت مگه میخوام بخورمت؟

راحله : نه فک کردم کار داری جانه تو میخوام برم دسشویی عجله دارم

من : خسته نباشی بدو بدو دختر تا کار دستمون ندادی من جلو آینه تو سالن منتظرتم

راحله : باشه


جلو آینه درحال درست کردن مقنعه بودم که...

یکی زد پشتم : شتری؟

فاطمه بود دوست صمیمی نه اون یکی دیگه

من : اگه بعضیا اشتر بازی در نیارن خوبم

زینب : بی ادب شدی

من :

هیچی فاطمه لم داد به آینه و منو زینب رو بروش مشغول صحبت شدیم که فاطمه یهو از آینه جدا شد گفت

بچه ها زلزله داره میلرزه

من : صبر کن عه عه آره

فاطمه : سکوت کرده و د بدو تو حیاط

زینبم رفت من داشتم میرفتم بالا گفت کجا

گفتم : مبینا و نرگس بالان الان میام

هیچی رفتم دنبال اونا اوناام در حال دویدن رسیدیم حیاط اومدم مطمئن شم هممون هستیم

دیدم راحله نیست

من : خاک بر سرم راحله دسشوییه اومدیم بریم سمت دسشویی که راحله با رنگی پریده داشت میومد

من : خوبی چی شد؟


راحله : عاقا خیلی بد بووود شلنگ تاب میخورد منم هی این ور اون ور میشدم

ما :

راحله :

دور هم جمع شدیم معلم دفاعیمون اومد :

دیدین دیروز هی گفتین مشهد هر 10 سال یه بار زلزله میاد چرا آمادگی زلزله بخونیم

ما : غلط کردیم

هیچی کلی با معلم دفاعیمون گفتیم و خندیدم که گفتن صف ببندین


صف بستیم و منتظر بودیم همینجورم میگفتیم

من : الان زیر آوار بودیم خانوم وحیدی به جای غذا کتاب کمک رسانی میکرد:/

بچه ها :


مبینا : اقبالیم هی میگفت تست بزنین دخترای گلممممممممم :/

ما :

ناظممون شرع به صحبت کرد

تا گفت به احتمال پس لرزه تا آخر ساعت تو حیاطیم بچه های 902


دست جیغ هووووووووووووووووورا


فقط مونده بود برقصیم اون وسط


امتحان مطالعات 21 درسی کنسل شدددددددددددد

قیافه معلم مطالعاتمون :

به گوشه دیوار تکیه داده بود دستش زیر چونش حسرت میخورد

مبینا : بمیرم براش نیگا بچم سوال طرح کرد بود

من و نرگس : آخییییییییییی

بعدش یه مدرسه بود و دوتا گوشی بیسیم همه صف زنگ به خونواده خط هاام مشکل پیدا کرده بود

 هیچی مث جنگ زده ها وبخت برگشته ها بود قیافه هامون

تصمیم به روحیه دادن گرفتیم

خلاصه تو حیاط بودیم و 18500 از بوفه چیز میز خردیدیم

ریختیم وسط دایره هشت نفریمون آی بخور کی نخور

فشار زلزله بالا بود گشنه بودیم

بالاخره با پارتی بسیج با گوشی ناظم زنگ زدیم خونه و خیالمون راحت شد

بعدش سه تا فرمانده بسیج رفتیم ساختمونو خالی کردیم ( کیفای بچه هارو آوردیم تو حیاط )

 چون احتمال پس لرزه بود نمیزاشتن بچه ها خودشون بیان داخل


ما باید از جان گذشتگی میکردیم

بماند چه گذشت بین منو نرگس چه دعواها که نکردیم آخرسر مدیریتشو خانوم حسین زاده داد به من دلم خنک شد

واینگونه بود خاطره ی مدرسه بعدشو بعدا میگم







[ جمعه 18 فروردین 1396 ] [ 09:42 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
زیلزیله
سلام


امروز تو مدرسه زلزله اومد*-*

نیم دقیقه حدودا

شدید نبودش فقط شیشه ها میلرزید

و یکم زمین تکون خورد

میگن مرکزش مال فریمان بوده یکمش به مشهد رسیده*-*

خیلی حال داد امتحان کل کتاب مطالعات کنسل شد

کلا روز خوبی بود فقط من تا زنگ زدم خونه حال خانواده رو پرسیدم سکته زدم فشارم افتاده بود*-*

خاطره و اطلاعات رو بعدا میگم

فعلا

[ چهارشنبه 16 فروردین 1396 ] [ 01:26 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
...
نتیجه تصویری برای سرد شدی

[ سه شنبه 15 فروردین 1396 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : ...
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ دوشنبه 14 فروردین 1396 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
شب آرزوها...
امشب...

نتیجه تصویری برای شب آرزوها

نتیجه تصویری برای شب آرزوها

اولین شب جمعه ماه رجب...

نتیجه تصویری برای شب آرزوها


بدجوری به دعاتون محتاجم...

چه درسی چه غیر درسی

درسی دعاکنین نمونه و تیزهوشان ریاضی قبول شم

چه جسمی چه روحی...

راستی...

دعابرای....

نتیجه تصویری برای شب آرزوها


یادتون نره...

و اینکه آرزوی برگشت دوستامون...

که نیستن...

که رفتن و مارو با دلمون تنها گذاشتن...

آرزو برای قلبایی که شکستن...

آرزو برای صلح تمام دنیا...

آرزو برای سلامتی رهبر ...

و....
اعمال امشب...

1tma_photo_2017-06-29_10-42-19.jpg

اگه تونستم برم حرم یادتون میکنم...:)

[ پنجشنبه 10 فروردین 1396 ] [ 09:56 ق.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ آرزویم را آرزوکن... () ]
...
http://uupload.ir/files/hu7f_img_20170322_085116.jpg

[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
....
باورم نمیشه برای کسی نماز وحشت ( لیلة الدفن ) بخونم که...

راه رفتنشو دیدم ... لبخندشو دیدم...

برای یک بار صداشو شنیدم... دستشو تو دستم فشردم... گونه اش رو بوسیدم....

باورم نمیشه... کسی که ... بهم لبخند زد واسه همیشه چشماشو بسته... 

هعییییی

[ جمعه 4 فروردین 1396 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
...دعا کنین ...
سلام انگار به من خوشی نیومده...

برای اولین بار کسی رو که میشناختم فوت کرد

اصلا باورم نمیشه... با اینکه خیلی از اقوام دوره اما...

این بحث کنار مشکل اینه چه جوری به مادرجونم خبر بدیم...

دعا کنیین بخیر بگذره و مادرجونم حاش بد نشه...

ممنون:)

[ جمعه 4 فروردین 1396 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
نشاط در وجودم فوران کرده!!
ســـــــــــــــــــلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اصلا دلم باز شد اون قدر امروز خوش گذشت

البته به جز حذف یه قسمتش که مربوط به دوستم میشد... تو وب داشتیم حرف میزدیم...

خداخیر خالمو بده

مامانم هی ازش تشکر میکرد میگفت:

این دختره عین این افسرده ها شده بود اصلا تو خونه حرف نمیزد

هرجا عید دیدنی رفتیم آبرومو برد ( خب نبرین منو ایش )

هیچی بماند کل فامیل حرف زدن و گفتن قبلا نمیشد جمعت کرد الان ال و بل جیمبل

ولی درکل کلی خندیدیم

و خاطره امروز

صبح ساعتای 6 رفتم حموم لباسامو اتوکردم موهامو شونه و سشوار واتو شد ساعت 9

خلاصه ساعت 11 رسیدیم اونجا


حالا خونه خالم درخت زردآلو دارن شکوفه هاش کلی عکس گرفتم اما اونی که خوشگل تر شد و از پنجره گرفتم که :

60pd_img_20170322_120416.jpg




اصلا از کی تا کی لب پنجره تو کفش بودم


خب تو خونشون میوه آجیل پذیرایی شدیم نماز خوندیم راه افتادیم به سمت پارک جنگلی

کلی به سختی اونم با چادر رفتم بالا تپه به یه وضعی که این عکسو بتونم بگیرم البته مسیر آسون داشتا ولی کیفش به سختیش بود

اصلا من فکر کن برم پارک جنگلی لباسم سالم باشه بیام خونه

 خب :
 1au_img_20170322_142102.jpg


بعله مارفتیم اینجا هیچی دیگه مردا آتیش به راه کردن واسه گرم کردن آش منم طبق معمول

مربی مهد بچه ها باید می بردمشون بازی که خطرناکه آتیش

باز خدا خیر حسین رو بده اومد کمکم چون تونستم عکس بگیرم

رده سنی سه سال به پایین حسین

3 سال تا 6 با من

و عکس ها :

iovy_img_20170322_134958.jpg

lwmg_img_۲۰۱۷۰۳۲۳_۱۹۵۸۲۷.jpg
3tlt_img_۲۰۱۷۰۳۲۳_۲۰۱۰۴۲.jpg

q1y8_img_۲۰۱۷۰۳۲۳_۱۹۵۵۳۵.jpg

کلی عکس دیگه ام بود نشد آپلود کنم موقعیت نیس

بعد رفتیم آش ظرف آش من

همیشه بچه گانه برام میریزن:/

خو خودم معدم همین قده جا نداره بوخودا

6dsz_img_20170322_135237.jpg


راستی این عکسم خونه خالم گرفتم منو پسر داییم

تنها بچه فامیل و غیر فامیل  که باهاش نتونستم ارتباط برقرار کنم :/

 r058_img_20170322_130049.jpg

خب دیگه پایان:/

[ چهارشنبه 2 فروردین 1396 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
... بیماری واگیر دار ...
سلام عیدتون مبارک 

سال پر محبت و عشقی داشته باشین

تا پنجم فروردین ماه نیستم

حال دلم زیاد خوب نیست...

متاسفانه بیماریش واگیر داره...

پنج روز اول نمیام اگه زودتر خوب شد که هیچ اگه دیرتر دیرتر میام...

گفتم خبر بدم بی خبر نباشین

فعلا

حق یارتون

یاعلی

[ سه شنبه 1 فروردین 1396 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب

پشتیبانی