تبلیغات
عشق قیمت نداره
عشق قیمت نداره
پنجشنبه 5 اسفند 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
سلام امروز روز عشق ایرانی

روز


نتیجه تصویری برای روز عشق ایرانی



والا تو مدرسه ما ولنتاین رو ... ( حرف زشتی بود بچه اینجا نشسته )حساب نمیکنن

براهمین منم تو وبم ... حسابش نکردم

میگم بهتره این پست رو نخونی

چون لطفی نداره جشنی داشته باشم وقتی هردوتا دوستم که میخواستم امروز رو جشن بگیرم نیستن

پس بهتره به جای خنده گریه کنم شکلک گریه نزاشتم ناراحت نشین

پست رو وقتی دوستام برگردن میزارم

فعلا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 2 اسفند 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
هعیییییییییی

مهتاب نیست

ولی...

ولیــــــــــــ...


بدجوری وجودشو حس میکنم

احساس میکنم هست اما نیست


مهتاب اگه گاهی سرمیزنی و حس من درسته

میکشمت

شوخی کردم


فقط وای به حالت دلیلت منطقی نباشه

البته منطق من نه منطق تو

من برخلاف درونم

ظاهر منطقی، جدی و خشکی دارم

این دفعه با ظاهرم طرفی

تا الان ظاهرمو فقط سعیده دیده فکر نکنم خوشایند باشه

خود دانی

پی نوشت : همش به خاطر مریم ساداته چون میفهممش چرا نیستی بی ادب بی....
بوووووووووووووووووووووووووووووق


بلـــــــــــــــــــــــه

خدانگهدار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آخ راستی

پیروز استقلال رو با تاخیر تبریک میگم


اول به خودم دوم به کسایی که استقلالین:)

البته من فوتبال نگاه نمیکنم ولی نتایجشو پیگیری میکنم:))

پی نوشت : وقت اضافه ندارم بشینم فوتبال نگاه کنم -___-




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 26 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
سلام

یکم کسالت داشتم نیومدم

واقعا معذرت میخوام

ولنتاینتون مبارک

و اینکه مهتاب ببخشین زنگ زدم ولی زنگ زدم بگم دیگه هیچ راه ارتباطی نیست به جز وبم

چون بقیش اصلا موقعیتش نیست...

حتی اس هم نده

همین

بهتر بشم میام

خداحافظ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
چند روز پیش با اون دوتا فرمانده دیگه بسیجم هماهنگ کردیم چفیه بندازیم

که یکم تو مدرسه مشخص تر باشیم این قدر سوالای بسیج رو نرن از دفتر بپرسن

بعد من چفیه مشکیمو انداختم یعنی مث یه نوار به پهنای یه وجب درست کردم انداختم دور گردنم کج گره زدم

به قول دوستام بسیجی مدرن بسته بودم

بعد سر زنگ علوم کلاسا جا به جا شد من دفتر کارم داشت دیر رسیدم

افتادم میز آخر

چشامم ضعیفه یعنی دوربینش ضعیفه یکی 0/5 یکی 0/75

ولی عینک نمیزنم خوشم نمیاد

بعد مجبور شدم عینک دوستمو بزنم

شده بودم عین این پسر بسیجیای خرخون

بعد بلند شدم سوال کنم تا بچه ها منو دیدن زدن زیر خنده حتی معلم

هیچی دیگه از اون موقع به خاطر اول فامیلم محمد صدام میکنن

هی زنگ تفریح میان بوسم میکنن عشقم عشقم میکنن

دخترای بی جنبه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
جواب نگار گلی

غذاهای مورد علاقه : خب بیشتر چیزایی که توش گوشت ( هر نوع گوشتی ) نداره دوست دارم ولی لازانیا با وجود گوشت چرخ کرده دوزدالم

حیوان های مورد علاقه : اسب ، خرگوش و...

شغل موردعلاقه : فضانورد ، خبرنگار ، معلم ، مربی مهد چون بچه هارو خیلی دوزدالم

ورزش مورد علاقه : بسکتبال

ساز های موسیقی مورد علاقت : پیانو :)

نوع کتاب مورد علاقت : همه چی  جز کتابای وحشتناک حتی کتابهای تفسیر اگه متنش روون باشه مث تفسیر نمونه که گه گاهیی میخونم :)

کشور های مورد علاقت : اول از همه که اصلا همه ی جان و عشق و تنم وطنم وطنم وطنم بعدش هلند

میوه های مورد علاقه : بهش فکر نکردم تا حالا بیش تر میوه هارو دوست دارم:)

درس های مورد علاقه : ریاضی ، فیزیک ، زمین شناسی ، جغرافی ، تاریخ ، طراحی و....

زبان مورد علاقه : کره ای رو مخصوصا نوشتنشو دوست دارم یاد بگیرم چون حس میکنم هر حرفشون یه رمز و رازی داره شکل نوشتنش البته هنوز مامانم میگه انگلیسی رو که تموم کردی بعد -__- 

رنگ موهام : خرمایی خیلی روشن

رنگ پوستم : سفید

رنگ چشم : مشکی

نوشیدنی مورد علاقه : ایییی چه سوالا میپرسی من این قدر به خوردنم اهمیت نمیدم =___= تا حالا دقت نکردم چی رو خیلی دوست دارم چی رو نه

سیاره مورد علاقه : به جز زمین زحل

نوع سنگ مورد علاقت : دقت نکردددددددددددم

نوع فلز مورد علاقت : جیوه

چپ پا یا راست پا : با اینکه در اصل راست دستما ولی پاهام جفتش به یه اندازه کار میکنه یعنی مثلا تو فوتسال فرقی نداره با کدوم شوت کنم

خصوصیت اخلاقی خوبم : نـــــــدارم

خصوصیت اخلاقی بدت : سعی میکنم مهربونی و احساساتمو تو دنیای واقعی مخفی کنم براهمینم همیشه همه فکر میکنن فقط منطقیم

گروه خونی: +A ( مثبتش نمیره بالا منظورم آ مثبته )

خواهر برادر : 2 تا خواهر گوگولی

اسم و سنشون : زینب 4 سالشه سعیده 1سال و 6 ماه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 16 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
ســـــلــامــ

تولد داریم

اونم از نوع با تاخیرش

تاخیرشم از نوع زیادشه:/

تاریخ اصلی تولد 11/11

کلا تبریک درست و حسابی نیست

امیدوارم پذیرا باشی خانومه ...

خب این آشنای ما همچین یکم گمنام هستن

معروف به نام : اسی

خب آشنای گمنام :

نتیجه تصویری برای تولدت مبارک

نتیجه تصویری برای عکس نوشته تبریک تولد دوست


خیلی شعرش قشنگ حتما بخون احساساتی شدم وسط تولد

خب فشفشه هارو روشن کنیم
نتیجه تصویری برای فش فشه

برقاام که خاموشه

شبم که هست

افکارتونو جمع کنین زشته وسط تولدیم

میخواستم بگم شمعارو روشن کنیم

نتیجه تصویری برای کیک تولد در شب با شمع

خب آخرین شمعم روشن کردم

اسی جونم آرزو یادت نره

بعد شمعارو فوت کن

خب برقارو روشن کنیم

چون نوبت کادوست

نتیجه تصویری برای کادو تولد

به همراه :

نتیجه تصویری برای گل رز قرمز


خب بقیه مراسم رو با شکلات شیرینی

سرخودتونو گرم کنین

نتیجه تصویری برای شکلات تلخ برای تولد     نتیجه تصویری برای شیرینی برای تولد


 و اینگونه تولد به پایان می رسد

ببخشین که دیر شد آشنای گمنام

دوست دارم

فعلا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 12 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
http://uupload.ir/files/4otz_rohani.png


کارنامـــــــــــــهـــــ ی

جناب روحانی هم توسط دبیران ( ملت با درایت ایران )

در این دوره از سال تحصیلی

با نمراتییییییی

به شدت بــــــــــد و افتضاح

صـــــــــادر شد

پی نوشت : به کارنامهـ خودم امیدوار شدم :/








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 9 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
ســـــــــــــلام

رفتمـــــ اردور رو جاااااتوووووووون خیلی خالی

از این اردوهای آموزشی بود که....

چی بگم...

خلاصه کلام

میـکشــــــنـت

در این حد بهتون بگم رفتیم وسط یه عالم تپه بی آب و علف

با پوششی از برف

بخاری نفتی

پتوی سربازی

و...

بدون آب گرم کن ( خودتون وضعیت ظرف شستن و تصور کنین)


ولی خب با همه بلاهای باحالی که سرمون آوردن

من شیطنت های خود را کنار نگذاشته

و با چادر و زانوی شلوار پاره

به خانه باز گشتم

اونجوری نگاه نکنین

داشتیم با حسنیه و فاطمه چادر به کمر بسته

منم زیر انداز رو جلوم بسته بودم زشته قیافمو تصور نکنین
 
میدوییدیم که فاطمه یهویی به سمت ما مایل شد

بعد سرعت بالا گرفت

من افتادم، چون سراشیبی بود یه عالم رو زمین کشیده شدم

بعد حسنیه افتاد رو من، قل خورد داشت سر میخورد دست منو یهو گرفت

فاطمه ام که بی ادبه مقصر هیچیش نشد

ولیییییییییی آی خندیدیم آی خندیدیم من دست و زانوم یه لایه نازک از پوشتم یه جورایی برگشت کلا، خون میومد

بازم اونجوری نگاه نکن من کلا میافتم اصلا درد رو فراموش میکنم میشینم می خندم

 صورت حسنیه ام دو تا خش افتاد که خون نیومد خدارو شکر

اصلا مدل افتادنمون خیلیییییییییییییییی خنده دار بود

فکر کن با اون وضعیت غش غش میخندیدیم

همه هاج و واج نگاه میکردن

خاطره را به همراه عکس های خودم البته با حذف صورتم براتون میزارم

وقتی عکسا به دستم برسه

فعلا خداحافظ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 6 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
ســــــلام

اومدم بگم ان شاءالله اگه یه بنده خدایی سنگ نندازه جلو پام

پنجشنبه از ساعت 11:30 تا جمعه ساعت 19:30 نیستم

از طرف بسیج هیئتمون می خوان ببرن اردوی آموزشی

فعلا که رضایت نامه ام امضاء شده مشکل از طرف مادر و پدر گرامی حله فقط اون بنده خدا...

صبح از شدت ضعف نمیتونستم حرف بزنم بعد به مامان بابام واسه اردو گفتم

بابام خندش گرفته میگ با این حالتم یادت نمیره

با اینکه با بچه های بسیج اردو رفتن بیش از اندازه حال میده

اما نبود ناهید اصلا نمیزاره یه ذره خوش حال باشم

دیشب بعد اینکه با مهتاب  حرف زدم حسابی حالم بد شد و قندم افتاد...

دلم خیلی تنگ شده

ناااهیــــــد پروشا کجااااااااااییین؟



خب همین اومدم بگم دعا کنین مشکل پیش نیاد و اگه نبودم نگران نشین

خداحافـــــــــــظ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 6 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
[http://www.aparat.com/v/VNOqJ]


ســــــــلام


وصیتنامه شهید مدافع حرم

عباس دانشگر رو گذاشتم...

وصیتنامش بسیااااااااااااااار احساسی و تکان دهنده ی

حتما پیشنهاد میکنم ببینید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 2 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
ســـــــــلام

امروز تولد آجی گلمه

تعجب نکنین گفتم آجیـــــــ

چون فقط به خاطر گل روی همین دوستم بود که گذاشتم آجیــــــ صدام کنن برخلاف میلم

خب آجیه گلم کسی نیست جز

نتیجه تصویری برای سعیده

کسی که تو پویا عضو گروه چهار نفرمون بود:

من ، پروشا ، سعیده و مبینا

کسی که به خاطرش مامان بابامو راضی کردم اسم خواهرمو بزارن سعیده


خب سعیده جونم

نتیجه تصویری برای تولدت مبارک متحرک


نتیجه تصویری برای عکس تبریک تولد

زود تند سریع

میریم سراغ کیک

فقط خودم و خودت به بقیه نمیدیم

نه شوخی کردم ما بخشنده ایم مگه نه؟


نتیجه تصویری برای کیک تولد شکلاتی

ای جونم شکلاتی

من شکلاتی دوست

سعیده توام شکلاتی دوست داری؟

بقیه چی؟

وسط تولد نظر سنجی ام میکنم

خب میریم سراغ کادو

نتیجه تصویری برای کادو تولد

تقدیم با عشق

به همراه

نتیجه تصویری برای کادو تولد


و البته بوووووووووووســــ


( فرصت کنم متن تو پاکتم میزارم )

الکی مثلا کادو واقعا من طراحی کردم

خب خب

از اون جایی که من اهل بزن بکوب نیستم

سعیده ام خودش میدونه آجیم فهمیدست

نمیگم بیاین وسط

میریم سراغ عکس منو آجیم

نتیجه تصویری برای عکس دو نفره دختر انیمه

من چون موهام فره سمت چپیم

سعیده چون فر نیست سمت راستیه


حالا دیگه

شما سرتونو با

شکلات و میوه :


نتیجه تصویری برای شکلات کاکائویی


نتیجه تصویری برای میوه تزئین شده

گرم کنین

تا منو سعیده جونم حرف بزنیم
.
.
.
.

دینگ دینگ

صدای ساعت توسالن پیچید

ساعت 12 نصفه شبه

فکر کنم موقع رفتنه

خوش اومدین خیلی خوش گذشت

خب دست روبوسی

عه آرایشتون پاک کنین بعد برین بیرون

من رو دوستام حساسم

( حالا من خودم اصلا آرایش نمیکنم:/ کلی گفتم )

خداحااااااافظ

درم پشت سرتون ببندین بی زحمت

سوز نیاد

مرسییییی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 1 بهمن 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
ســــــــــــــلام

امروز یه روز عجیب بود

بعد 5 - 6 سال بالاخره شهیدم رو پیدا کردم

شهید که نه شهیده

شهیده زینب کمایی

در پوست خودم نمیگنجم

میدونین مامانم تو دوران کودکی بودم که گفت هرکس واسه خودش یه شهید داره

که زندگیشو بر اساس زندگی اون میکنه

میشه الگوش کلاس سوم بودم که اینو گفت

و از همون موقع کارم شد خوندن زندگی نامه شهدا

اما همیشه آرزوم بود شهید همراهم شهید نباشه شهیده باشه

و به آرزوم رسیدم

مرسی معشوق ابدیم مرسیییییییی

از شنبه اولین قدم شروع میشه برنامه خود سازی امام خمینی رو گرفتم قراره فردا با فاطمه صحبت کنم

باهم اجراش کنیم

یه خواهش : برام دعـــــــــــــــا کنین همین مرسی :)

راستی اگه شهید همراهتون رو انتخاب کردین بهم بگین ممنون




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 دی 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
سلام

نمیدونم چه حکمتیه

که یه عده میگن وابستگیای مجازیشون عین دوستیای واقعیشونه

بعد همون یه عده که از آدم توقع اعتماد دنیای واقعی رو تو دنیای مجازی دارن

همون یه عده ای که نمیدونم شاید بشه اسمشو گذاشت ادعا که به اندازه دوستای دنیای  واقعیشون دوست دارن

چرا رسم رسوم دنیای واقعی رو تو دنیای مجازی قبول ندارن؟

بزارین مثال بزنم

تو فامیل ممکنه دایی تون بیاد خونه شما

بعد حتما همون روز شما باید دوباره برین خونه ی داییتون؟ عایا با عقل جور در میاد ؟ مهم اینه که شما اون روز همدیگر رو دیدین

اینکه داییتون میاد خونه شما حتما موقعیتش بوده

و اینکه اگه شما نرفتین حتما شرایطش نبوده

دلیل بر این نیست شما داییتونو دوست نداشتین یا فراموشش کردین:/

تو دنیای مجازیم حکایت همینه

اگه شما تو وب من نظر میدی و باهم حرف میزنیم

دیگه حرفمونو زدیم من بیام تو وب شما چی بگم خو :/

یا اینکه اگه دلت واسه کسی تنگ شده تو برو وبش نه اینکه وایسا ببین اونم دلش تنگ شده یا نه بست بشین تو وبت تا اون بیاد :/


تو که دلت تنگ شده برو چی کار به دل اون داری شاید اون وقتش رو نداره یا...

بنابراین هی نگین وبم خاک گرفت تارعنکبوت بست اِل شد و بِل شد

همین دیگه

مدیونیین فکر کنین با یه عده یا یه شخص خاصی بودم:/

شایدم با خودتم

ماشاالله اون قدر زیادین که... هرکی باید به خودش بگیره

فعلا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 دی 1395 :: نویسنده : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
ســـــــــلـــام

خـــــبـــ خاطره امروز که روزی بسی خنده در بود رو فردا میزارم اگه وقت کنم

چون رمانم باید بخونم ممکنه وقت نشه

اومدم نصف اتفاق امروز رو براتون بگم

هیچی مسابقه داستان نویسی غایب بودم اسممو بچه ها خودشون نوشتن

دیروز بهم اطلاع دادن فردا داستانتو بیار

منم هیچی مخم کار نکرد یه چیز چرتی سرهم کردم فقط والا فقط خواستم ببخشین ولی دهن خانوم نادریان و ببندم باز چیزی نگه

خلاصه یه داستان یه برگه ای بسی چرت بدون مشخصات فردی خودم دادم به خانوم

یعنی برگه رو گرفت یه نگاه کرد به من یه نگاه به برگه یکم مکث کرد گفت مرسی مشخصات گرفت که خودش تایپ کنه

قیافه همه اینجوری بود چون دقیقا یکی با همین مشخصات داد برگشو کلی سرش داد زد

مبینا بیرون دفتر منتظرم بود گفت اون کارای پارسالت برای دعواهای نادریان کارساز بود

جرئت نمیکنه بهم بگه بالا چشت ابرو

من اون قدر رو رفتار چادریای اطرافم حساسم

والا بعضیا با قیافه .... شون چهره چادر رو خراب میکنن

و اینگونه بود که جان سالم به در بردم و بدون قطع عضو از دفتر خارج شدم

حالا اصل کاری که در ادامه مطلب هست

اون داستان چرت و پرته

خودم میدونم تعریف نداره

پس تعریف موقوف

صادق باشید

فقط اگه نظر میزارید انتقــــــــــــــــاد

حالا بفرمایین


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 6 )    ...   2   3   4   5   6   
درباره وبلاگ


این وب...توضیح خاصی نداره:/


مدیر وبلاگ : ❤✿❤ زهــرا ❤✿❤
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :